تبليغاتX
و ساقی دیگر تنها نبود !!!
بزرگترین درس عشق !!!!!
 
 
بال‌هایت را به حرکت در بیاور !!
 
پرواز را شروع کن !!
 
حالا موقع رفتن است !!
 
نقاب تیرگیها را از چهره‌ات دور کن  !!
 
شادی را مهمان چهره‌ات کن !!
 
چشمهایت را به روی زیباییها باز کن  !!
 
خوب که نگاه کردی !!
 
درب قفس را باز کن !!
 
پرواز کن !!
 
پرواز کن تا آنجا که می‌توانی !!
 
تو می‌توانی برسی !!
 
پرواز کن !!
 
تا آسمانی شدن !!
 
تا اوج پاکیها !!
 
تا اوج زیبایها !!
 
تا اوج روشناییها !!
 
به روشنایی که رسیدی  !!
 
لحظه‌ای تامل کن !!
 
کسی تورا می خواند !!
 
صدایش را بشنو !!
 
حرکت را شروع کن !!
 
دل را خدایی کن !!
 
به دنبال صدا برو !!
 
سایه‌ پرواز را کنار بزن !!
 
به فکر پرواز باش !!
 
بالهایت را قوی‌تر کن !!
 
لحظه برخورد سنگین است !!
 
من خوب می‌دانم که تو می‌توانی !!
 
باید برسی !!
 
آنجا که رسیدی !!
 
باز لحظه‌ای تامل کن !!
 
حرفهای زمینی  !!
 
چشمهای تیره !!
 
دلهای تاریک !!
 
همه را دور بریز !!
 
ذهن را با آبی آسمان زلال کن !!
 
آسمانی شدن را دریاب !!
 
و آرام آرام پرهایت را در آسمان زیبایی به پرواز در بیاور!!
 
وقتی که بر گشتی !!
 
کوچه هستی را پیدا کن!!
 
لانه‌‌ای برگزین !!
 
یاس را مهمان آن لانه کن !!
 
آرام آرام در آنجا قدم بزن!!
 
لحظه‌ای تامل کن!!
 
یاس به سراغت می‌آید!!
 
روشنایی را مهمان آن کن!!
 
 
+ و نوشته شد در  بیست و دوم شهریور 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

زندگی کردن در قلمرو دید تو ، توجیه عاشقانه زیستن است

 کاش ...

این "قلمرو دید تو" فقط کمی از نوک کفش هایت وسیع تر بود!

+ و نوشته شد در  نهم مرداد 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

تو را به دادگاه خواهند کشید !

شاید به حبس ابد محکوم شوی ،

و شاید به اعدام ،

و شاید ... !

آری !!!

 

متاسفانه جزئیات جنایت معلوم نیست !

اما اثر انگشتانت را ،

بر تکه تکه های قلبی شکسته یافته ند !

 

 آری بانوی من !

... !

+ و نوشته شد در  دوم مرداد 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

چه جالبه وقتی که تو نباید کسی رو آدم حساب کنی ،
اما اون آدم حسابت نمیکنه !
اون تو رو نمیبینه !

و اون ... !

 

ما خوبیم !
شما ها خوب باشین !!!

+ و نوشته شد در  بیست و هشتم تیر 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

 

 بانو !

دوباره تنها شده ام !
دوباره دلم هوای تو را کرده است !
خودکارم را از ابر پر میکنم !
و برایت از باران می نویسم !
به یاد شبی می افتم که تو را در میان شمع ها دیدم !
دوباره می خواهم به سوی تو بیایم !
تو را کجا می توان دید ؟!
در آواز شباویز های عاشق !؟ در چشمان یک آهوی مضطرب ؟!

در شاخه های یک مرجان قرمز ؟!

و یا در سلام دختر بچه ای که تازه نام تو را یاد گرفته است ؟!

دلم می خواهد وقتی باغها بیدارند ، تا وقتی زنده ام ، برای تو نامه بنویسم !

برای تو نامه بنویسم و تو نامه هایم را بخوانی !
و همانند گذشته همه را بی جواب بگذاری !
و در برابره همه ی حرف های عاشقانه ام سکوت کنی !

و انگار نه انگار که وجود خارجی دارم !
و همچنان بی تفاوت باش نسبت به حرفهایم !
ای کاش می توانستم تنهایی ام را برایت معنا کنم !
و از گوشه های افق برایت آواز بخوانم !
می ترسم روزی نتوانم بنویسم و نتونم نامه هایم را به تو برسانم !
و دفتر هایم خالی بمانند !
و حرف های نا گفته ام هرگز به دنیا نیایند !
می ترسم نتوانم بنویسم و تو ادامه ی سرود قلبم را نشنوی !
و می ترسم نتوانم بنویسم و آخرین نامه ام در سکوتی محض بمیرد !

و تازه ترین شعرم به تو هدیه نشود !
دوباره شب ، دوباره طپش این دل بی قرارم !
دوباره سایه ی حرف های تو که روی دیوار روبه رو می افتد !

دلم می خواهد تمام دیوارهای بین من و تو پنجره شوند

 و من تو را در میانه چشمهایم بنشانم !
دوباره شب ، دوباره تنهایی و دوباره خودکاری که

با همه ی ابر های عالم پر نمی شود !
دوباره شب ، دوباره یاد تو که این دل بی قرار را بیدار نگاه داشته است !
دوباره شب ، دوباره تنهایی ، دوباره سکوت ،

                              و دوباره من و یک دنیا خاطره و غم دوری تو ... !
+ و نوشته شد در  بیست و چهارم تیر 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

یادته برات نوشتم ، اگه عاشقم نباشی ،

الهی بمیری !!!

اگه دوستم نداشته باشی ، غیر من کسی رو داشته باشی ،

 الهی بمیری !!!

بعدش برات نوشتم ، همه رو دروغ نوشتم ،

خودم بمیرم !!!

اگه تو یه روز خواسته باشی ، که منو دوست نداشته باشی ،

خودم می میرم !!!

برات بمیرم ، برات بمیرم !

آهای عزیزم  . . . !!!

نبینی قهر خدا رو ، بدی هایه روزگارو ،

الهی نمیری ، الهی نمیری !

بمونه سایت رویه سرم ، میدونی برات در به درم ،

الهی نمیری ، الهی نمیری !!!

تو چقدر عزیزی !!!

 

+ و نوشته شد در  هجدهم تیر 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

باید بدانیم که :

« عشق ،

یعنی نگاه کردن به یک کوه ،

 از زوایای مختلف » !!!

 

آری !

و این را نیز می دانم که باید بدانیم :

 « همه چیز مجاز است ،

جز سد کردن راه عشق » !!!

 

 . . . !!!

+ و نوشته شد در  بیست و دوم خرداد 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

آره !

می خوام بهش بگم ... !

 

یه روزی ، زدی شکوندی

رفتی ، پیشم نموندی

رفتی ، تنها تو موندی

تو  . . . !

دیدی چه ، دستتو خوندم

رفتی ، بی تو نمردم

یکی دیگه رو ، به جات نشوندم

 و . . . !

 

عادت شده ، دیگه بی تو موندن

عادت شده ، تنهایی موندن

عادت شده ، عشق رو سوزوندن

می دونم  . . . !

 

نمی خوام دیگه تو رو  . . .

با چشای در به درت

برو از پیشم بیرون . . .

لعنت به هرچی عروسکه  . . .  !!!

 

آره آره ازت ، بدم می آد

آره آره دلم ، تو رو نمی خواد

آره آره چه خیسه ، اون چشاااات !

 

آره آره تو ، کارت تمومه

آره آره تو ، چشات چشونه

آره آره تو ، باختی دیوونه

تو . . . !

 

می دونم که پیش خودش بهم می گه :

 

دیگه التماس ، فایده نداره

بودن با تو ، واسه من محاله

عشق تو دیگه ، خریدار نداره 

 می دونم !!! 

سوزوندنت واسه من چه حالی داره

می زارمت زیر پام بازم دوباره

زندگی بی تو پر عشق و حاله

می دونم !!!

 

منم بهش می گم :

آهای ،

عروسک بی رحم !

گوش کن ببین به تو چی می گم

اگه یه روز به عمر من بمونه  . . .

انتقامو ، از تو می گیرم !!!!

 

همین !

 

 

+ و نوشته شد در  هجدهم خرداد 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

آهای ... !

با توام ! صدامو می شنوی ؟!

 

می دونی چی میگم ؟!

حالا که اینجوری شد و این چیز ها رو از تو دیدم و فهمیدم !

حالا که فهمیدم تو از اولم ارزش این همه لطف و محبت رو نداشتی !

حالا که فهمیدم تو هم تنوع طلب و پست بودی !

حالا که فهمیدم تو در برابر خیلی ها هیچی نبودی !

حالا که فهمیدم خیلی دیر متوجه ارزش های خودم شدم !

حالا که فهمیدم تا دیروز سخت در اشتبام بودم !

حالا که فهمیدم تا دیروز تو کورم کرده بودی و نمیذاشتی بهتر از تو رو ببینم !

حالا که فهمیدم تو لیاقت منو نداشتی !

حالا که فهمیدم اشتباه کرده بودم که از تو برای خودم بت ساخته بودم !

حالا که فهمیدم اشتباه کردم که بهت فرصت دادم !

حالا که فهمیدم تمام وجودمو روی یک چیز بی ارزش سرمایه گذاری کرده بودم !

حالا که فهمیدم از تو بهتر خیلی هست و تو در برابر اونا خیلی کوچیکی !

حالا که فهمیدم :

« من برای یک طرز زندگی دیگر ساخته شده ام ! کدام طرز ؟! »

حالا که فهمیدم :

« من از ازل محکوم به تنهایی ، محکوم به مرگ بوده ام ! »

حالا که فهمیدم گناه من عاشق بودن ، انسان بودن و پاک بودن بود !

حالا که فهمیدم مثل من تو این دنیا خیلی کم پیدا میشه !

حالا که فهمیدم بیش از حد بهت بها دادم !

حالا که فهمیدم دیگه حتی ذره ای برام ارزش نداری و بودنو نبودنت

برام فرقی نمی کنه !

حالا که فهمیدم ... !

 

 

 به خودم گفتم :

 

« از اولم نباید می شدم حیرون تو

تو لیلی قصه ها منم مجنون تو

بهم خیلی خیانت کردی ، لعنت به تو

با هم خیلی حکایت داشتیم ، لعنت به تو

تو رفتی و فکر کردی دلم شده تنگ تو

هر بار پیشم عوض می کردی رنگتو

دل شیشه ای مو شکست دل سنگ تو

اما اینو بدون ...

یه روز با یه عشق دیگه می آم جنگ تو !!!

تو تنهام گذاشتی و فکر کردی کارم تمومه

ببین ، اون لحظه ها که باهات بودم حرومه

ایستادم جلو مشکلات مثل صخره

طاقت دیدن نداری نکنه که سخته

دیگه در رابطه رو می کنم تخته

تو شکست می خوری ... ! »

 

 

میدونی چی می گم ؟!

. . . !!!

 

 

+ و نوشته شد در  یکم خرداد 1386   به قلم امیر احسان   | 

 

یه روز بهم می گفت من و تو وستیمون فرا تر از همه ی دوستی هاست

 و من اونقدر بهت وابسته ام که تحمل لحظه ای بی خبری و جدایی رو ندارم

 و هیچوقت ازت جدا نمیشم !

یه روزی بهم می گفت اونقدر دوستت دارم که تو تصور خودتم نمی گنجه !

یه روزی بهم می گفت هیچوقت نمی تونم با پسر دیگه ای دوست بشم !

آخه اونا اکثرشون کثافتن و مثل تو خیلی کم پیدا می شه !

یه روزی بهم می گفت تا همیشه باهاتم !

و هیچوقت از یادم نمیری !

گذشت و کم کم یه کمی بینمون فاصله افتاد !

اما باز یه روز اومد و گفت ممکنه کمتر با هم باشیم و بینمون فاصله بیفته !

اما همیشه باهات می مونم !

اما هیچوقت فکر نمی کردم یه روزی بیاد بهم بگه :

« زین پس دیگه نمی تونیم با هم باشیم !

بزرگ شدیم !

مسیر زندگیمون عوض شده !

دیگه نمی تونیم با هم راحت باشیم !

دیگه نمیتونیم در آغوش هم باشیم !

دیگه ... !!! »

و چه قدر راحت گذاشت و رفت !

و چه قدر راحت ارزش هاش بی ارزش شدن

و همه ی چیزها رو فراموش کرد !

و چه قدر راحت رفت !

 

و چه قدر راحت اینو فراموش کرد که :

یه روز بهم می گفت . . . !

و . . . !

+ و نوشته شد در  بیست و یکم اردیبهشت 1386   به قلم امیر احسان   |